جغدی روی
كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و
آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می
خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و
بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده
بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید
پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی
كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی.
آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و
بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد
پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او
آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا
دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت:
خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت:
آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز
بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی
بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه
آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به
خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او
پیغام خداست.
هنوز هم
بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته
همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره
بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می
گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از
بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که
تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم
ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید. نیمی از ماه مست بود و
سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین
نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی
جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی
کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی
اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین
که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل
پرسید: «کدام وضع؟ بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی
کنم ادامه دادم همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی. ویلان با شنیدن این جمله همان طور که
زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟» گفتم: «نه
گفت: «تا
حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا
حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا
حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم:«نه»
گفت: «تا
حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک
بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم:
«آره...نه...نمی دونم..»
ویلان همین
طور نگاهم می کرد،
نگاهی
تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به
خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم
کرد و بعد جمله ای را گفت
که مسیر
زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم:
«نه»
ویلان گفت:
«پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کن -
در
نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در
ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود، پدر یکی از این بچه ها
نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
او با گریه
فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل
است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی
تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد
شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه
داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون
بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا
گفت
یک روز که
شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند.
شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!پدر شایا می دونست که پسرش
بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه
پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه
ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا
می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی
جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است.
فکر می کنم
اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم درنهایت
تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا
حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک
شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه... اولین
توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد
و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند.
توپگیر
دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و
توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و
شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد... اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی
دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط
اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو
با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو
جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا
توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!
شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق
حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به
3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا،
برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان
رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده
باشه... پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند
نجار پیری
خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحب کارخود موضوع را درمیان
گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز
داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا اورا از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار
او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و صمیمی که
گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت
می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار
در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالی که دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن
ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین
به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول
شد و به زودی و به خاطررسیدن به استراحت ، کاررا تمام کرد. او صاحب کاررا از اتمام
کار باخبرکرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کاربه آنجا آمد. زمان تحویل
کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست ازطرف من به
تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه
خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگراو می دانست که خودش قراراست در این خانه ساکن
شود ، لوازم ومصالح بهتری برای ساخت آن به کار می برد و تمام مهارتی که در کارداشت
برای ساخت آن به کار می برد. یعنی کاررا به صورت دیگری پیش می برد.
- به نظر شما اگر این نجار از ابتدا می
دانست که برای خودش کار می کند آنگاه چگونه کار می کرد و از چه لوازم و مصالحی
استفاده می کرد؟
- آیا انسان فقط باید برای خودش بهترین
کار را انجام دهد ؟ اگر برای دیگران نیز کار را بصورت عالی انجام دهد زیانی می
بیند؟
- چرا باید اکنون رفتاری یا گفتاری
داشته باشیم که بعد از رسیدن به بلوغ فکری و اندیشه مثبت حسرت بخوریم؟
نمی دانم می تونه اسم جالبی باشه یا نه،اما می دونم میشه ازش کمک گرفت
تا قدرت کنترل رو بیشتر کرد همون چیزی که اغلب ما ها تو مراوداتمون بهش احتیاج
داریم .اولین باری که امتحان کردم بیشتر از همه به این فکر می کردم که مضحکتراز
این نمیشداما حالا...
مطمانم اگه برام مهم نبودکه
رفتارم رو بهبود ببخشم حتما منم جواب های رو با هوی می دادم ، اما باید رشد کنم
بهتر بشم رفتارم رو کنترل کنم من نیاز دارم که توی زندگی با نزدیکترین کسانم
بهترین رفتار رو داشته باشم ،با مردم جامعه ام با سعه صدر رفتار کنم ، مشتری رو با
حسن خلق میشه نگه داشتیه مشتری رو همیشه
داشتن بهتر از داشتن صدها مشتری است که فقط یه بار پیش من خرید می کنن ، یه
فروشنده با رفتارش شناخته میشه ،جذب می کنه ،تاثیر مثبت می ذاره،. اما اصل مطلب،درسی
است که یه دوست به من یاد داد و امروز من برای شما می نویسم تا بخونید و استفاده
کنید:
منظور این کار افزایش توانایی اشخاص است در برخورد با مسایل درونی و
بیرونی که مارا آزار میده،مثل حسادت ،دروغگویی،عجول بودن ،لحن بد،تندی،...وقتی با
کسی صحبت می کنیم متوجه می شیم که فرد مقابل یه سری خصوصیاتی داره مثلا قبل از اینکه
گوش بده می خواد فقط ذهنیاتش رو بیرون بریزه ،تو روابط بین دو نفر گوش کردن حرف
اول رو می زنه اونم با تمام حواس... به هر حالتنها مساله این نیست که طرف مقابل چه رفتاری داره سوال اینجاست ما رفتارهای گاها ناهنجارراچطور مدیریت کنیم .؟ می گن مخامصه رو ترک کن
قبل از اینکه به مجادله برسد، یه تمرین که باید از خودمان شروع کنیم اینه:وسط برگه
یه خط بکشیم یه طرف بنویسیم تضاد و سمت
دیگه وضوح، امری کههمیشه مارو آزار می ده
و خصلتی که مطرود ماست و دیدنش حتی در افراد دیگه ما را ناراخت میکنهرو بنویسیم مثلا :من از دیدن فردی که تندغذا می
خوره چندشم میشه،احساس می کنم حس زیبایی رو در سفره داره از بین می بره در ضمن
رفتارش ضد اشتهاست ،روی برگه در قسمت تضاد به اول جمله ام چرا اضافه می کنم
،یعنی از خودم می پرسم چرا من از دیدن فردی که تندغذا می خوره چندشم میشه ؟
در قسمت وضوح برای خودم می نویسم : من باید از دیدن فردی که تندغذا می خوره
و چندشم میشهخوشم بیاد.استفاده از
این کلماتی که زیرشون خط کشیده شده باعث میشه ذهنم زیاد با دیدن این افراد درگیر
نشه علی الخصوص غریبه های که آدم نمی تونه بهشون چیزی بگه ، و حساسیت کمتر میشه،در
نتیجه راحت تر برخورد می کنم نتیجه رفتاری که از من بدست میاد مناسبترو تاثیر گذارتره ! ،به
مرور تمرینم رو بیشتر می کنم از خصلتهایی که دیدنش یا حس کردنش نگرانم می کنه رو
مثل بالا می نویسم .یادمه اولین باری که این تمرین به دردم خورد و خودم تعجب
کردمدر برخوردم با یه مشتری بود که خیلی
دعوایی به نظر می رسید فوق العاده تند حرف می زد می دونستم خشونت تنها درمانش
بردباریست.به هر حال کاری نشد نداره و من با تمرینی که کرده بودم موفق شدم در
برابر فرد خشن از خودم بردباری نشون بدم عکس العمل آرام با نگاه محبت آمیز کمی
مشتری من رو دچار تردید کرد خجالت کشید و سعی کرد رفتار بهتر و بزرگ منشانه تری
نشون بده ، می دونید بعدها ما با هم دوست شدیم ...
من اوایل این تمرین رو هر شب انجام می دادم بعد هفته ای یه بار و بعد
ماهی یه بارلیست من در حال رشد بود و به
مرور کمتر شددوست عزیز شما هم تمرین
کنید حتما موفق میشید.من ایمان دارم .
اوقات تقویمم پر است؟یا با چه کسی اوقات تقویمم را پر می کنم ؟
یک نکته مهم در بازاریابی برای من درک مساله فوق بود همیشه اوقاتم را با دوستانم ،همکارانممی گذراندم ،می خندیدیم یا دعوا می کردیم و تمام. گاهی فکر می کردم اونها مرا درک نمی کنند، من که اینهمه برای آنها تایم گذاشته ام و به اصطلاح سنگ تموم گذاشتمچرا آخر کار آنها متوقعند؟اغلب این حرفها را از زبان نزدیکانتان هم شنیده اید.نکته جالب در مطالب همه اونها اینه : وقتی از خودت اینقدر می گذری دیگرون هم از تو گذر خواهند کرد.نتیجه این عمل ایجاد توقع در شماست بابت خوبیهاتون در قبال دیگران .واقعا چی باعث میشه که این سلسله توقع و نارضایتی و احساس اون، از طرف دیگران، سریالی نشه و یه جا کات بشه ؟به لطف بازاریابی که مرا در مسیر تمرین و تجربه قرار داد این نکته رو بدست آوردم "زمانی که برای وقت خودم ارزش گذاری نکنم دیگران ارزش اون را نخواهند دانست .آنها باید بدانند وقت من باارزشه زمانی که خودم این ارزش رو باور و ایجاد کرده باشم . " خوب حالا چطور باید شروع کنم ؟
یه دسته بندی توی اطرافیان ام کردم .در کارها و مطالبی که بهم پیشنهاد می شد اولویت رو مد نظر گرفتم ،گاهی به یه سری کارها که اهمیت کمتری داشت"نه " گفتم . اوایل که ناشی تر بودم لحن صحبتم هم تحکم آمیز بودو بابتش چند تا از دوستانم رو رنجوندم و بعضا از دست دادم .
تن صدا در بیان ارزش وقت ام با دیگران بی تاثیر نبود.هر چه خود واقعی ام محکم و نرم حرف میزد پذیرشش از طرف دیگران قابل قبولتر بود.درسته که ذهن انسان به دو گزینه جواب دادن تایمها بالاخره پاسخ می ده اما یه جایی یه روزی متوجه می شیم افراد دیگری هم مثل مافکر می کنند و برای وقتشون ارزش قایلند.باید یه عنصر دیگه در ارتباط با اونها انجامبشه :
"ادب رو رعایت کنیم و غرور رو کنار بذاریم . "وقتی مغرورانه می گیم "الان وقت ندارم"با زمانی که قاطعانه و نرم همین عبارت رو می گیم دنیای معانی و تصویرسازی رنگ و شکل متفاوتی می گیره ،اینم برای خودش مهارتیه.گاهی با دوستم که استاد منه قرار ملاقات می ذاشتم آخرش اون، این عبارت رو می گفت"روزش رو من مشخص کردمساعتش رو شما مشخص کنید، با این حرف به من فرصت می داد تا کلاس کاریم حفظ بشه .بعد بی اختیار می خندیدم و به هوش و فروتنی اون تبریک می گفتم .
در بازاریابی و فروشندگیم ،در کارم و خانوادههمه می دونن که من وقتم رو بیخود نمی گذرونم برای کارها و تصمیم گیریهام از قبل برنامه ریزی کردم ،مشتری که همیشه سر منو خلوت ببینهبه خودش اجازه می ده در وقتم و تایمم دخالت کنهو منو به وقت اضافه بکشونه ... با دوستانم طوری صحبت می کنم که لحظه نگاه و تایمم با ارزشتر جلوه می ده البته یه مطلب دیگه هم هست دوستان با ارزش و خوب ارزش وقت رو بالاتر می برن و به غنای اون اضافه می کنن.
یكی از بردهای شما در زندگی ،زمانی حاصل می شود كه بتوانید به بینش
قوی دست پیدا كنید . بینش همان دید یا برداری است كه عبور ازمسیر ها را سهلتر می كند هر
چه بردار(دید) شما قوی ترو بلندتر باشد شانس شما برای رسیدن و موفقتر شدن بیشتر می
گردد .بینش مانند مغناطیس عمل می كند افراد راجذب می كند،به چالش می طلبد متحدشان
می كند به علاوه كمك های مالی و منابع دیگر را هم جذب می كند.
سوال اینجاست: چطور
می توانم صاحب بینش باشم؟ به پیشنهادهای زیر توجه كنید:
به ندای درون تان گوش كنید
سوال كنید و منتظر پاسخ های آن باشید.1.چه چیزی شما را به شوق می آورد؟2.درباره چه
چیزی خیالبافی می كنید؟ 3.چه چیز شما را به گریه وا می دارد؟4.رسالتتان در زندگی
چیست؟4.آیا در كارها به نیاز دیگران هم فكر می كنید؟آیا می خواهید دنیا را عوض
كنید ؟از جایگاهتان راضی و خشنود هستید؟....
روی گوش دادن تمركز كنید.باید شنونده خوبی باشید .باید به صداهای مختلف گوش كنید.
بینش از سابقه تان ناشی می شود:وقایع كلیدی در زندگی گذشته می تواند عامل خلق بینش گردد.
برای بهبود بینشتان اقدامات زیر را انجام دهید:
1-خود را ارزیابی كنید. اگر دیگران بتوانند دقیقا تعریفش كنند
شما ایجادش كرده اید.
2- ببینددلتان چه می گوید؟ چه چیزی واقعا تحت تاثیرتان قرار می
دهد؟رویای چه چیزیرا می بیند؟چه چیزی به
شما نیرومی دهد؟چه چیزی را در دنیای
اطرافتان نمی بینید كه می شد وجود داشته باشد؟شما وقتی به اعماق قلب و روحتا ن
نگاه می كنید تا رویای بزرگی را در آن بیابیدچه می بینید؟
بینش واقعا با ارزش باید در خود، خدا را داشته باشد. تنها خدا از تمام
قابلیت های شما با خبر است به خدا توكل كنید و از او بصیرت وبینش را بطلبید.
در را ه رسیدن به موفقیت قبل از تعیین هدف اول باید بینش را تعریف
كنید بعد اهدافتانرا به روی كاغذ
بنویسید.
مطمان باشید تاثیر فوق العاده و رشد به سزایی را در شما و دوستانتان
ایجاد خواهد كرد.